وقتی فهمیدم خدا نعمتِ فرزند را به ما خواهد داد، تو ایران نبودی؛ رفته بودی کربلا، برای زیارت. دو روز بعد، که در راه برگشت بودی، تلفنی با هم حرف زدیم. گفتم: خبری خوشی برایت دارم؛ چند ماهِ بعد، کسی به دنیا می آید که او هم تو را صدا میxadکند "بابا".
آن شبی که یگانه به دنیا آمد خوب یادم هست. پشتِ درِ اتاقِ زایمان بودم و استرس عجیبی داشتم، به بهانهxadی نخریدن شیرینی برای پرسنل بیمارستان با تو، که در راه آمدن به بیمارستان بودی، تماس گرفتم. با حرفهایت آرامش عجیبی در من جاری شد. یادم نیست دقیقا چه حرفxadهایی در آن تماس بینمان ردوبدل شد، ولی خوب یادم هست که وقتی آن مکالمه تمام شد، حس کردم (این حس را زیاد به من میxadدادی) یک دوست خوب دارم که "پشتوانه"ای قابل اتکا هم برایم هست. یک "بابا".
تازه خرداد 94 شروع شده بود که تو از این دنیا رفتی. زندگیِ بعد از این دنیایت شروع شد. یگانه 9 ماهه بود که تو رفتی. فرصت نشد که "بابا" صدایت کند. این روزها یگانه کلمات متفاوتی را می گوید، "بابا" هم میگوید و تو نیستی که از "بابا" گفتنش خطاب به تو، من کیفور شوم.
تا چند روز دیگر سال جدید شروع میشود و این اولین سالی است که من بی"بابا" شروع میکنم.
یاد همه رفاقتهایمان بخیر "بابا". جایت خیلی خالی است...
برچسب:
نویسنده: آریا میرزاپور