
این داستان کوتاه رو حدود 5 سال پیش نوشتم، به همون صورت اینجا منتشر میکنم: از ایستگاه مترو که درآمد، انگار یه کیسه 10 کیلویی رو از رو دوشش برداشته بودن، اندکی احساس سبکی می کرد، تصمیم گرفت مسیر باقیمونده تا خونه رو پیاده بره، فکرهایی مختلفی بود که از ذهنش رد میشد... مردی 27،8 ساله که یک شلوار جین آبی با یه پیراهن سبز تنش بود، اندکی موهاش از کنار خالی شده بود... ...
ادامه مطلب